بازانديشي « معنويت » در تصوف
دكتر شهرام پازوكي در چند مقاله اي كه از او در برخي از مطبوعات به چاپ رسيده تلاش نموده كه تصوف را به عنوان بعد معنوي بردين تحميل كند . اين بار در مقاله اي به نام « بازانديشي سنت معنوي نبي در دوره مدرن » كه در شماره 32 فصلنامه هفت آسمان چاپ شده باابتكار جديدي سنت رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را به سنت معنوي و سنت ظاهري تقسيم نموده و صوفيان را حاملان سنت معنوي پنداشته است . از آنجا كه اين مقاله مانند برخي مقالات ديگر ايشان خالي از اشكال نبوده نقد و بررسي برخي مطالب را از نظر مي گذرانيم .
آقاي پازوكي بعد از اينكه در راستاي اثبات حقانيت تصوف قول وفعل و تقرير پيامبر ـ صلي الله عليه وآله و سلم ـ را صرفا سنت ظاهري دانسته سنت ديگري به نام سنت معنوي يا باطن و حقيقت رسالت كه هيچ ربطي به سنت ظاهري ندارد مطرح نموده و ادعا كرده : « آنچه از اين تعريف در فقه اسلامي مورد نظر است صرفا شان رسالت يا به اصطلاح عرفاني جنبه الي الخلقي پيامبر است . از اين جنبه سنت نبوي فقط احكام ظاهري فردي و مدني و به اصطلاح « احكام قالبي » را شامل مي شود... ولي باطن و حقيقت رسالت شان معنوي يا به اصطلاح شان ولوي ايشان است كه به اصطلاح عرفا همان جنبه الي الحقي است . پيامبر اسلام از اين جنبه نگرش ديگري را به حقيقت هستي مبدا هستي معرفت و راه اصول به حضرت حق نشان مي دهد... از جنبه رسالتي سنت نبي ارائه طريق است . ولي از جنبه ولايتي مراد ايصال به مطلوب يا وصول به حضرت حق است . بنابر آنچه گفته شد سنت نبوي دو جنبه دارد جنبه رسالت و جنبه ولايت ولايت مغزو باطن رسالت است ... » .
در اين گفتار مسئله ولايت كه محور اصلي طريقه هاي تصوف و فلسفه وجودي اقطاب صوفيه را تشكيل مي دهد باطن و حقيقت دين تلقي نشده است و با يك حركت قهقرائي به علت تضاد بين تفكر اقطاب صوفيه و علما دين بين ظاهر و معناي دين جدايي ايجاد گرديده است تا تضاد بين علما وفقها و بين صوفيه قابل توجيه گردد.
اين مسئله از آنجا بهتر روشن مي گردد كه آقاي پازوكي از اقامه كوچكترين دليل عقلي و نقلي بر تفكيك ظاهر و معني و دونيت اين دوبعد دين عاجز مانده و فقط ادعاي خود صوفيه را دليل بر اين مطلب گرفته است . ثانيا لازمه اين مبنا اين است كه تمام دستورات خداوند كه در قرآن و در قالب قول فعل و تقرير رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آمده اند به علت نداشتن هيچگونه ارزش معنوي كوچكترين نقشي در مسير معنوي بندگان به سوي خدا نداشته باشد. البته آقاي پازوكي قبلا در مقاله اي به نام « تصوف و بحران معنويت » كه در روزنامه « شرق » چاپ شده بود بر اين مطلب تصريح نموده و گفته است كه عبادات و شريعت ناتوان و غير موثر در اشباع خواست هاي معنوي جوان ها مي باشد. منتهي در آن مقاله تصوف را به عنوان بعد معنوي اسلام جوابگوي خواست هاي بشر دانسته و در اين مقاله ولايت را سنت معنوي پيامبر اسلام معرفي نموده كه در نتيجه از ديدگاه ايشان « ولايت » همان « تصوف » خواهد بود همانگونه كه گفته شده تصوف همان حقيقت است كه در برابر شريعت مغزمغز است . (1 )
اگر آن طوري كه گوينده اين سخن مي پندارد عباداتي كه در ظواهر دين دستور به انجام آنها داده شده مثل نمازهاي يوميه و نوافل روزانه و شبانه روزهاي واجب و مستحبي و دعاها و شب زنده داري ها حج زكات انفاق احسان صبر و توكل و... عاري از معنويت هستند و باعث ايجاد و رشد معنويت و تقرب به خدا نمي شوند پس غير از اين امور كدام اعمال و رفتار باطني بار معنوي را دارا مي باشند
علامه طباطبائي در رد چنين پنداري مي فرمايد : درست است كه تحت ظواهر شريعت حقايقي است كه باطن ظواهر مي باشند و اينكه براي انسان راه دسترسي به اين بواطن وجود دارد. باز حق است لكن طريق و راه رسيدن به آن انجام دادن ظواهر ديني به طوري كه سزاوار است مي باشد نه غير آن . و حاشا اينكه باطني باشد و ظاهري به سوي آن هدايت نكند و باز حاشا از اينكه چيزي نزديكتر از آنچه كه شارع دين به آن دلالت و هدايت نموده وجود داشته باشد و شارع از آن غافل شده و يا تساهل نموده و از آن رو گردانده باشد در حاليكه شارع مي فرمايد : « ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لك شي » (2 ) بنابر اين مطرح كردن چيزي به نام سنت معنوي حالا تحت عنوان ولايت با تصوف جداي از سنت ظاهري و شريعت هيچ گونه مبناي ديني و عقلي ندارد.
اينكه دكتر پازوكي جنبه ولايتي يا سنت معنوي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را كه مرادش همان تصوف است ايصال الي المطلوب دانسته است . اولا هيچ دليلي بر اين مطلب وجود ندارد. ثانيا هرگز قابل اثبات نمي باشد كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در زمان حيات خود بدون هدايت تشريعي با استفاده از سنت معنوي كسي را به صورت تكويني هدايت نموده و او را به حق وصل نموده باشد. ثالثا خود سنت معنوي به خودي خود و به صورت خارق العاده نمي تواند وظيفه ايصال به حق را انجام دهد. بنابر اين بعد از وفات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نيز دليلي نداريم كه كساني بوده اند و يا هستند كه با استفاده از سنت معنوي ديگران را به حق وصل كرده باشند مگر آنچه كه صوفيان مدعي هستند كه اقطاب آنان از اين نيروي فوق العاده برخوردارند و مريدان خود را به صورت معجزه آسا به حق رسانده و به مقام فنا و بقا مي رسانند . (3 )
ايشان معتقد است كه : « حيات معنوي پيامبر نزد همگان معلوم نبوده و اصولا همگان اهليت درك آن را ندارند. از ميان مسلمانان فقط مومنان متوجه آن بودند و به هدايت معنوي پيامبر از اين مائده آسماني بهره مي بردند و از آنجا كه معارف معنوي مربوط به سنت نبوي به زبان نمي آيد و اصولا نانوشتني است و فقط قلوب مومنان آنها كه اهل معرفت بودند پذيراي آن بوده اين معارف سينه به سينه منتقل مي شده است ... »
اين سخن آقاي پازوكي بر گرفته از فرهنگ تصوف مي باشد نه از آيات و روايات و دليل عقلي كه البته خود نيز بر اين مطلب با اين گفته خود كه اصولا معارف معنوي نانوشتني است اعتراف نموده است . افزون بر آن چيزي كه نانوشتني يا ناگفتني است چگونه قابل درك و فهم گرديده تا چنين قضاوت شود كه فقط قلوب مومنان پذيراي اين معرفت بوده است . ثانيا به فرض اينكه امور نانوشتني قابل دريافت باشد اهل معرفت چگونه اهل معرفت شده اند و استعداد پذيرش معارف معنوي را به دست آورده اند. اگر بدون پذيرش معارف معنوي از پيش اهل معرفت بوده اند ديگر نيازي به پذيرش سنت معنوي نداشته اند و اگر با پذيرش سنت معنوي اهل معرفت شده اند پس پيش از آن اهل معرفت نبوده اند. بنابر اين پذيرش سنت معنوي در اثر دوري كه برپايه اين سخن لازم مي آيد غير ممكن مي گردد و نيز بر گوينده اين سخن است كه بگويد مومنيني كه اين معارف را از پيامبر حالا به هر نحوي كه گرفته اند چه كساني هستند
آقاي پازوكي هر چند از نام بردن كساني كه به پندار او سنت معنوي از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به قلوب آنان منتقل شده عاجز مي باشد لكن براي قرن هاي بعدي بزرگان صوفيه را حاملان اين سنت دانسته و چنين مي گويد : « در تاريخ اسلام عارفان و بزرگان تصوف حاملان اين سنت بوده اند و هر بار كه بيم تضعيف آن مي رفته درصدد تجديد و احياي آن بر آمده اند... » چيزي كه در اين رابطه قابل توجه است اينست كه مدعيان اين مطلب به جز ادعاي خود صوفيه هيچ دليلي را نمي توانند بر آن اقامه كنند با اينكه قبلا با بيان سخنان علامه طباطبايي گفته شد كه انفكاك « شريعت » از « معنويت » غير معقول و غير منقول مي باشد و فقط از راه ظاهر وصول به معني امكان پذير است و لذا مي توان گفت : صوفيان به دليل آنكه با ظواهر دين و شريعت به دليل پوسته بودن آن نسبت به طريقت سروكاري ندارند نمي توانند حاملان سنت معنوي هم باشند.
آقاي پازوكي در جهت توجيه فرهنگ تصوف از دو گانگي سنت به سه گانگي آن قدم برداشته و بياني اينگونه دارد : « تاكيد و رجوع اهل عرفان به تقسيم ثلاثي سنت به شريعت طريقت و حقيقت يا متناظر آن اسلام ايمان و احسان ناظر به تجديد سنت در همه ابعاد است . پيامبر(ص ) مي فرمايد : شريعت گفتار من طريقت كردار من و حقيقت احوال من است »
اين روايتي كه براي مشروعيت دادن به طريقت و حقيقت در برابر شريعت مورد تمسك قرار گرفته در هيچ كتاب حديثي معتبر شيعه و سني اثري از آن ديده نمي شود و روي اين جهت « عجلوئي » آن را دركتاب خود به نام « كشف الخفا و مزيل الالباس ... » از رواياتي شمرده كه فقط بر سر زبان هاي مردم جاري مي شد و مي گويد من كسي را نديده ام كه اين روايت را ذكر كرده باشد. بلي بعضي ها مي گويند كه آن را در كتاب هاي بعضي از صوفيه ديده است (4 )
بي ترديد اين حديث از مجعولات خود صوفيه مي باشد زيرا منشا اصلي آن كتاب « غوالي اللثلالي » تاليف ابن ابي جمهور احسابي است كه او خود صوفي معروف و داراي طريقه تصوف بوده است (5 ) و اين روايت را هم در اين كتاب بدون ذكر هيچ سندي به پيامبر اسلام نسبت داده است . (6 ) و بعد از آن در هر كتابي كه اين حديث ذكر شده يا استناد آن از اين كتاب تجاوز نمي كند و يا به طور غير مستند ذكر گرديده است . اگر اين حديث واقعا از پيامبر(ص ) صادر شده بود علامه طباطبائي نمي فرمود كه : « اگر آنچه كه صوفيه به عنوان اسرار الشريعه ادعا مي كنند و به عنوان حقيقت آن را پذيرفته و ظواهر دين را مثل پوست براي حقيقت با طريقت پنداشته اند واقعيت مي داشت سزاوارتر بود كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آن را اظهار و بيان مي كرد همانگونه كه صوفيه اعلان كرده اند چون خود شرع از همه بيشتر و بيشتر بايد اين امور را رعايت مي كرد. اگر چنين چيزي حق نيست پس بعد از حق جز ضلال و گمراهي چه چيزي مي تواند باشد » (7 )
ايشان در ادامه مقاله اهل ظاهر و شريعت را به تنگ نمودن سنت متهم مي كند ومي گويد : « تجديد سنت معنوي توسط عارفان معمولا در دوره هايي صورت گرفته كه اهل ظاهر سنت نبي را تنگ كرده و آن را به شريعت منحصر كرده اند. گويي پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ حيات معنوي و احوال ايماني نداشته و فقط اهل ظاهر بوده است . »
در برابر اين اتهام سزاوار است گفته شود كه از ديدگاه خود صوفيه حيات پيامبر از معنويت و احوال ايماني خالي مي گردد. زيرا جدايي معنويت از شريعت اين مطلب را براي پيامبر خدا ثابت مي گرداند اما از ديدگاه اهل شريعت كه فقها و متكلمين باشند ظواهر شرع همه اش معنويت است و جدايي بين آنها غير معقول مي باشد و اين صوفيه هستند كه به خيال خود سنت در واحد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را تكه تكه نموده و هر تكه را به طائفه اي از مسلمانان اختصاص داده و برخي را از معنويت و برخي ديگر را از ظواهر شرع بي بهره ساخته است اما اگر مراد از معنويت و احوال ايماني برنامه ها و مراسم خانقاهي باشد به يقين مي توان گفت كه زندگي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از اين نوع معنويت پاك و عاري بوده است .
دكتر پازوكي در قسمت ديگري از اين مقاله با يك تير دو نشان را هدف گرفته از كلمه سني كه در اشعار مولانا و شاه نعمت الله به كار رفته اصطلاح سنت معنوي را استنباط نموده و به اين ترتيب هم سني بودن آنان را توجيه كرده و هم اين اصطلاح را در برابر شريعت بر كرسي قبول نشانده است .
او چند بيتي را از مثنوي مولانا اينگونه ذكر مي كند :
چشم حس راهست مذهب اعتزال
ديده عقل است سني دروصال
سخره حسند اهل اعتزال
خويش را سني نمايد از ضلال
هر كه در حس ماند او معتزلي است
گر چه گويد سني ام از جاهلي است
هركه بيرون شد ز حس او سني است
اهل بينش چشم حس خويش بست
و سپس مي گويد : « اينها مواردي است كه نشان مي دهد كه مولانا سني را به معناي فرقه اي آن نياورده بلكه به معناي اهل سنت و صحيح مي داند . ممكن است تصور شود كه مولانا در اين جا از سني بودن ضد معتزلي بودن و لذا اشعري بودن را اراده كرده ) orthodox (الاعتقاد است ولي بايد توجه داشت كه اولا معتزله و اشاعره هر دو ازنظر فرقه اي سني اند... ولي مولانا از مقام و معرفت قلبي سخن مي گويد كه هر دو گروه معتزله و شاعره و همچنين اكثر متكلمان شيعه به آن التفات چنداني ندارند. »
اشكال در اين اظهارات اينستكه اولا هر چيزي كه در اشعار مولانا و يا هر شاعر مسلمان ديگري سروده شده باشد لازمه اش اين است كه آن چيز حتما حق است . ثانيا ممكن است مولانا در اين اشعار از معرفت قلبي سخن بگويد لكن آن را روش اهل سنت مصطلح دانسته و به اين گروه تخصيص داده و فرقه هاي ديگر اسلامي را از آن بي بهره دانسته است و لذا از اين اشعار آنچه كه آقاي پازوكي به عنوان سنت معنوي اراده نموده به دست نمي آيد. افزون بر اينها در اين ابيات بر سني بودن معتزله تصريح شده است لكن مولانا سني بودن معتزله را به خاطر افراط آن در حس گرايي و عقل گرايي نپذيرفته و بر اين اعتقاد معتزله اعتراض دارد. علامه محمد تقي جعفري اين مطلب را اين گونه بيان مي كند : « اشعار مولانا ناظر به اختلاف معتزله با ساير مسلمانان در نتيجه حواس ظاهري مي باشد به اين معنا كه معتزله معتقدند محصول حواس پنجگانه در درون انسان به هيچ وجه با هم پيوستگي ندارد. اما جلال الدين بلخي مي گويد هر چند حواس ظاهري اختلافاتي بايكديگر دارند ولي هنگامي كه نتايج آنها به درون منتقل مي شوند در يك وحدت عالي تر متحد مي گردند. از نظر معتزله عقل همان حس است و تعقل هاي انسان در نزد معتزله مانند حواس ظاهري پنجگانه انواع گوناگون دارد در اين اشعار مولانا بر معتزله اعتراض مي كند كه دامنه عقل را بيش از حد وسعت داده است و حتي در دريافت حقايق عالي براي آن جايگاهي قائل شده اند . » (8 )
شبستري نيز شبيه مولانا بر معتزله چنين اعتراض مي كند :
چو اكمه بي نصيب از هر كمال
كسي كو را طريق اعتزال است (9 )
آقاي شهرام پازوكي مي گويد : « شاه نعمت الله ولي نيز سني بودن را به معناي تابع سنت معنوي بودن به كار مي برد. وي در اشعار خويش بيش از چهارصد بيت اعم از قصيده و غزل در مدح علي ـ عليه السلام ـ و اهل بيت دارد و اصولا ايمان را حب آل علي مي داند و خطاب به آن گروه از شيعيان علي كه سنت را فقط به معناي ظاهري آن مي فهمند مي گويد :
اي كه هستي محب آل علي
مومن كاملي و بي بدلي
ره سني گزين كه مذهب ماست
ورنه گم گشته اي و در خللي
رافضي كيست دشمن بوبكر
خارجي كيست دشمنان علي »
آقاي پازوكي از ذكر ادامه ابيات كه بر سني گري اصطلاحي شاه نعمت الله صراحت دارد خودداري نموده است و آن اشعار اينست :
هر كه او هر چهار يار دارد دوست
امت پاك مذهب است و ولي
دوستدار صحابه ام به تمام
يار سني و خصم معتزلي (10 )
مطالبي را كه آقاي پازوكي در مورد اين اشعار بازگو نموده قابل قبول نمي باشد زيرا اولا اين دعوت شاه نعمت الله از شيعيان به سوي مذهب خود به دلايل متعدد كه مجالي براي ذكر آنها نيست از كوچكترين ارزشي برخوردار نمي باشد. ثانيا حب علي و آل علي ـ عليه السلام ـ به تنهايي نمي تواند مصداق ايمان باشد چه اينكه تمام مسلمانان به جز وهابي ها خوارج و نواصب محبت اهل بيت را به مقتضاي صريح قرآن در روايات پيامبرـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ واجب مي دانند(11 ) و چه بسا كه غيرمسلمانان نيز علي و اولاد او را دوست داشته باشند. اركان اصلي ايمان بر طبق صريح آيات و روايات اعتقاد به توحيد معاد نبوت و نيز امامت و خلافت الهي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مي باشد. افزون بر اين مطالب از اين ابيات سنت معنوي كه شاه نعمت الله و يا هر صوفي ديگر تابع آن شمرده شود قابل دريافت نمي باشد بلكه اين شعرها ناظر به مذهب شاه نعمت الله است . بدين معنا كه او در عين حال كه از اهل سنت است و معتقد به حقانيت خلفا چهارگانه بعد از پيامبرـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و دوستدار تمام صحابه رسول خدا است . حضرت علي را نيز دوست مي دارد و با او دشمني نمي ورزد و اين چيزي نيست كه فقط شاه نعمت الله قائل به آن باشد بلكه تمام اهل سنت به جز گروه هايي كه استثنا شدند داراي چنين اعتقاد مي باشند.
دكتر پازوكي اعتقاد خود را در مورد فقها و علما دين كه گويا در مورد اصول دين بي اعتنا هستند و فقط بر عمل تاكيد دارند چنين ابراز بيش تر از درست بودن نظر و عقيده ) orthoprax (مي دارد : « در تفسير كاملا فقهي از سنت اسلامي بر درست بودن عمل تاكيد شده است » . ) orthodoxy (
اين نظريه آقاي پازوكي با وجود آيات و روايات بي شمار درباره ايمان و عقيده كه توسط علما دين تفسير و توضيح گرديده با واقعيت منافات دارد. گويا ايشان اين آيات و روايات و لااقل كتاب اصول كافي را كه فقها و علما سخت به آن پاي بند هستند ملاحظه نفرموده كه چنين نظريه اي خلاف واقع را به علما دين نسبت مي دهد.
آنجا كه ايشان مي گويد : « طبيعي است كساني كه اهل سنت معنوي باشند خود به خود به جرم عدم انحصارشان به معناي ظاهري سنت به رفض يا خارج بودن از سنت متهم مي شوند » نيز دچار اشتباه شده است . زيرا در تاريخ اسلام اطلاق عنوان رفض يا خارجي بودن بر پيروان سنت معنوي سالبه به انتفا موضوع مي باشد. چون هيچگاه كساني به نام پيروان سنت معنوي وجود نداشته تا اين عناوين بر آنها اطلاق گردند و هيچ كسي از صوفيه هم به معناي رافضي يا خارجي ياد نشده است بلكه از ديدگاه اهل سنت رافضي به كسي گفته مي شود كه اصحاب رسول خدا را مورد انكار قرار داده و شتم را نسبت به آنان جايز مي داند . (12 ) كلمه رفض در مقابل نصب به كار برده مي شود و محبين اهل بيت به رافضي معروف بوده اند اين سخن از مقايسه شعر شافعي و ابن تيميه به خوبي روشن مي گردد. شافعي مي گويد :
ان كان رفضا حب ال محمد
فليشهد ان الثقلان اني رافضي
و ابن تيميه در مقابل او سروده است كه :
ان كان نصبا حب صحب محمد
فليشهدان الثقلان اني ناصبي (13 )
بالاخره آقاي شهرام پازوكي در برابر آنانيكه مي گويند تصوف جايگاهي در متون اسلامي ندارد مي گويد : « از دلايل مشهور اين گروه در رد سنت معنوي اين است كه احاديث منقول دال بر شئون معنوي نبي قليل است يا اينكه داراي سند واحد است ... اين نوع استدلال از عدم توجه به اين واقعيت حاكي است كه اصولا احاديث معنوي و عرفاني از گونه مطالبي نيست كه همه مسلمانان اهليت سمع يا فهم آن را داشته باشند تا به تواتر نقل شوند اين قابليت فقط مخصوص ائمه اطهارـ عليهم السلام ـ و خواص و اصحاب سر پيامبراكرم بوده است ... . »
بي ترديد قرآن و روايات معصومين اصلا شئون معنوي و اخلاقي دين را فروگذار نكرده است و آنچه كه در قرآن كريم و روايات ديده نمي شود مباني و اركان تصوف است كه از نظر آقاي پازوكي همان سنت معنوي مي باشد ولي ايشان در حل اين اشكال به تناقض گويي گرفتار شده است زيرا قبلا گفته است كه معارف سنت معنوي اصلا به زبان نمي آيد و اصولا نانوشتني است در اينجا هم بهتر بود همين پاسخ را مي دادند نه اينكه بگويد احاديث معنوي و عرفاني از گونه ي مطالبي نيست كه همه مسلمانان اهليت سمع يا فهم آن را داشته باشند تا به تواتر نقل شوند. و نيز اگر اين مطلب درست باشد پس چرا صوفيان و بزرگان آنان برخلاف آنچه كه مي گويند اين گونه مطالب غيرقابل فهم را در كتاب هاي ضخيم و گفتارهاي شان به خورد مردم عوام مي دهند مگر اينكه گفته شود در دوره مدرن اين مطالب براي همگان قابل فهم گرديده اند!!
در مجموع مي توان گفت چند مقاله اي كه از ايشان در راستاي جا اندازي تصوف به عنوان بعد معنوي دين اسلام مورد ملاحظه قرار گرفته چندين ضعف عمده دارد كه مي توان به چند مورد ذيل اشاره كرد :
1 ـ معمولا بيشتر مطالب وادعاها بدون ارائه دليلي مطرح شده و فقط دلايل نقل شده از خود صوفيه اكتفا گرديده است .
2 ـ در برخي موارد نصوص روشن با سليقه ذوقي در جهت اثبات مدعا در معرض تاويل قرار گرفته است .
3 ـ در بعضي موارد بدون رعايت منطقي از مغالطه و تناقض گويي استفاده شده و نتيجه مطلوب بر آنها مترتب گرديده است .
حميدالله رفيعي
پاورقي :
1 ـ موذن خراساني محمد علي تحفه عباسي ص 28 تهران انس تك اول .1381 ش
2 ـ طباطبائي محمد حسين الميزان 282 5 قم موسسه نشر اسلامي بي تا .
3 ـ رك . لاهيجي شمس الدين محمد مفاتيح الاعجاز في شرح گلشن راز ص 10 و 11 تهران نشر زوار چاپ پنجم 1383 ش .
4 ـ عجلوئي اسماعيل بن محمد كشف الخفا5 2... بيروت درار الكتب العلميه دوم 1408 ق .
5 ـ مجلسي محمدتقي تشويق السالكين ص 12 نور فاطمه سوم 1375 ش .
6 ـ ابن ابي جمهور احسابي محمد غوالي الثلالي 124 4 قم سيدالشهدا اول 1403 ق .
7 ـ الميزان .282 5
8 جعفري محمدتقي تفسير و نقد و تحليل مثنوي ج اول دفتر دوم ص 109 و 110 شركت سهامي انتشار .
9 ـ مفاتيح الدعي في شرح گلشن راز ص .70
10 ـ ديوان شاه نعمت الله ولي ص 88 تهران انتشارات نعمت اللهيه .
11 ـ روك : زمخشري محمودبن عمر كشاف ج 4 ص 219 ـ 221 ف بيروت دارالكتب العربي
12 ـ مبارك خوري محمد عبدالرحمن تحفه الاحوذي 300 2 بيروت دارالكتب العلميه . و اتابكي جمال الدين يوسف النجوم الزهرا 218 4 مصر وزارت فرهنگ و ارشاد
13 ـ قاري علي بن سلطان محمد مرقاه المفاتيح 316 8 بيروت دارالكتب العلميه اول 1422 ق . و احمدبن ابراهيم توضيح المقاصد في شرح قصيده ابن قيم 29 1 بيروت المكتب الاسلامي چاپ سوم 1406 ق
برخي ها درصدد هستند عبادات و شريعت را غيرموثر و ناتوان از اشباع خواستهاي معنوي جوانان معرفي كرده و تصوف را به عنوان بعد معنوي اسلام جوابگوي خواستهاي بشر وانمود كنند
پيروان تصوف سعي دارند « ولايت » را به معناي « تصوف » و تصوف را نيز همان حقيقت دين در برابر شريعت معرفي كنند
علامه طباطبايي در رد پندار تصوف كه ظواهر شريعت را غيرلازم و دين را به معناي باطن معنوي تلقي مي كنند مي گويد : « راه رسيدن به باطن انجام ظواهر است و حاشا باطني كه ظاهري به سوي آن هدايت نكند »
صوفيان مدعي هستند كه اقطاب آنان از نيروي فوق العاده اي برخوردارند و مريدان خود را به صورت معجزه آسا به حق رسانده و مقام فنا و بقا مي رسانند!
اهل تصوف براي ادعاهاي خود برخي احاديثي را مي آورند كه در هيچ كتاب معتبر شيعه اثري از آن ديده نمي شود
http://www.jomhourieslami.com/1386/13860411/13860411_jomhori_islami_08_maghalat.HTML#awal_titr