درآمدي بر ديدگاه علما نسبت به تصوف
و ديدگاه علامه طباطبايي و استاد مطهري درباره صوفيه
درآمدي بر ديدگاه علما نسبت به تصوف
در طول تاريخ هيچ فقيه يا انسان فرهيخته و انديشمندي را نميتوان يافت كه معنويت و معرفت را مذمّت نمايد امّا با تصوف مخالفتهاي زيادي شده است از اينرو ريشه مخالفت علما با تصوف را نبايد به حساب انكار و مخالفت با معنويت گذاشت بلكه بايد در جاي ديگري جستجو نمود.
يكي از اقطاب فرقهي گنابادي در پاسخ به اين سؤال كه: نظريّهي سلسلهي نعمت الهي نسبت به
علماي اعلام چيست؟ ميگويد: (1) بين علماي شريعت و صاحبان طريقت [ اقطاب صوفيه ] به هيچوجه اختلافي نيست او زيركانه تأكيد ميكنند كه بين عرفاي واقعي و علماي حقيقي اختلافي نيست و ايجاد اختلاف از طرف مغرفيين يا جهال ميباشد.
ترديدي نيست كه ميان علماي حقيقي و عرفاي واقعي اختلافي نيست ليكن تصوف هيچ تشابهي با عرفان واقعي ندارد. تصوف همواره غرق در آداب و بدعتهاي فرقهاي و حزبي بوده است يعني خصوصيات حزبي و مقررات و رسوم و آداب فرقهاي در آن حاكم بوده و هر حزبي تحت راهنمايي و سرپرستي شيخ و مرشد و پيري بسر ميبرده است. (2)
چنانكه اشاره رفت تصوف در قرن دوّم و در زمان حضور اهل بيت پيامبر (ص) و در فضاي دشمني با ايشان توسط حسن بصري و يا ابوهاشم كوفي ايجاد شد و بدون ترديد نه تنها ارتباطي با تعاليم معتدل تشيع نداشت بلكه با آموزههاي ديگر فِرَق اسلامي هم سازگار نبود از اينرو علماي اهل سنت نيز تصوف را به سبب تعاليم و دستورات افراطي آن مردود شمردهاند. آنان رقص، نواختن موسيقي، افراط در زهد، روي آوردن به عبادت فردي به جاي نماز جمعه و جماعت و عدم مراجعه به طبيب را از امور مخالف شرع و عقل دانسته و بدين سبب صوفيان را مورد نكوهش قرار دادهاند. (3)
در عالم تشيع قضاوت در مورد تصوف با دشواريهايي همراه شده است. از يك سو تصوف مورد انزجار و تنفّر پيشوايان مذهب تشيع بوده و از ديگر سو طبق آنچه مرحوم شيخ عباس قمّي رحمهاللّه نقل نموده (4) امام رضا (ع) به شيعيان اجازه دادهاند در شرايطي خاص، براي حفظ جان و مال يا ناموس خود نام تصوف را بر خود نهند. از اينرو از واژهي تصوف در طول تاريخ حكومت غاصبان و ظالمان چون سپري براي حفظ عقايد تشيع استفاده ميشد. و دانشمندان شيعه
1. سلطان حسين تابنده، رساله رفع شبهات، ص 95. 2. غني، قاسم، تاريخ تصوف، ص 58. 3. ابن جوزي، ابوالفرج، تلبيس ابليس، ص 174 به بعد ترجمه ي عليرضا ذكاوتي قراگزلو، مركز نشر دانشگاهي،چاپ اول1368 هـ ش. 4. سفينه البحار، ج 2، ص 59. |
ميتوانستهاند در پوشش تصوف كه نماد دشمني با اهلبيت در ديدگاه خلفاي جور بود، به ترويج عقايد تشيع بپردازند. از اينرو برخي از شيعيان در شرايطي كه بردن نام تشيع و ترويج آن جرمي نابخشودني بود براي حفظ جان علماي شيعه مجبور بودند اموال خود را بر عنوان «صوفي» وقف نمايند بدين منظور كه شيعياني كه به خاطر شرايط خاص زماني نام صوفي را بر خود نهادهاند از آن نفع ببرند. براي نمونه شيخ جعفر كاشف الغطا در كتاب وقف مينويسد: «لو وقف علي الصوفية وكان عارفاً ورعاً نزل علي المعرضين عن الدنيا المشغولين بالعباده» (1) اگر بر صوفيّه وقف شود در صورتي كه وقف كننده اهل هوا و هوس نبوده و آگاه باشد اين وقف براي كساني كه از دنيا اعراض نموده و به عبادت خدا مشغولند اختصاص دارد.
بنظر نگارنده آنچه در مورد بزرگاني مانند شهيد اول، شهيد ثاني، ابنفهد حلّي، سيد ابنطاووس، شيخ بهايي، سيدحيدر آملي، فيض كاشاني، قاضي نوراللّه شوشتري، شيخ انصاري، ميرزاي شيرازي، ادّعا ميشود در صورت صحت از همين قبيل است آنان معمولاً با قيودي از تصوف به خوبي ياد مينمودهاند.
مرحوم محمدباقر خوانساري پس از آنكه تصوفِ به دور از شريعت و فرقهگرا را منحرف و مبغوض اهلبيت پيامبر (ص) ميشمارد ميگويد: «فالصوفيه المتشرعون هم الذين اَحيوا هذه السنّه» (2) صوفيان متشرع بودند كه تشيع را احيا نمودند. اين سخنان و مانند آن ناظر به تصوف در قرون استبداد اموي و عباسي است.
پناه آوردن شيعيان به تصوف در قرون استبداد از روي تقيّه بوده و به معناي يكي بودن تشيع و تصوف نيست با تأسف فراوان بايد گفت: اين پديدهي تاريخي، برخي مانند هانري كربن را بر آن داشته كه ايدهي يكي بودن تشيع و تصوف را ارائه نمايند «تشيع واقعي همان تصوف است و تصوف اصيل چيزي به جز تشيع نتوان بود». (3)
ترديدي نيست كه تصوف در طي قرون استبداد كه شيعيان از آن به عنوان سپر براي حفظ
1. كاشف الغطاء، شيخ جعفر، كشف الغطا، كتاب وقف، نقل از رساله ي رفع شبهات، ص 68. 2. روضات الجنات، ج 3، ص 130. 3. ايران در عهد صفويه، ص 21 به نقل از هانري كربن. |
عقايد خود بهره ميبردند، از تعاليم تشيع متأثر شده بود و به ديگر سخن از انحرافات آن كاسته شده بود ليكن در مقابل شيعيان نيز از تأثير آموزههاي افراطي تصوف مصون نمانده بودند و البته اين تأثير و تأثّر، آن هم در فضاي خفقان و استبداد رخدادي كاملاً طبيعي است.
از قرن هفتم تا دهم كه فضاي اظهار گرايشات مذهبي نسبتاً فراهم شده بود برخي از دانشمندان شيعي سعي نمودند بر تصوف سوار شوند و نظريّهي يكي بودن تصوف و تشيع را ترويج نمودند، كه معروفترين آنان مرحوم سيدحيدر آملي است. وي كه در قرن هشتم ميزيست در كتاب
خود به نام «جامع الاسرار» بر يكي بودن تشيع و تصوف اصرار ميورزد. «تشيع در قرن هفتم
و هشتم در ايران علاوه بر استفاده از اعتدال بر تصوف سوار شد و آن را اصلاح كرد و تشيع صوفي را به تشيع فقهي تبديل كرد شيعه وارث عقلانيت متصوفه است تشيع عرفان و ميراث دارد نه تصوف بازاري و حزبي». (1)
با روي كار آمدن دولت صفويّه در اوايل قرن دهم يكي كردن تصوف و تشيع با شكست مواجه ميشود و تفكيك تشيع از تصوف دوباره ضروري نمود.
1. جعفريان، رسول، ماهنامه فرهنگي و هنري معارف، ص 20، شماره ي 35، فروردين و ارديبهشت 1385. 2. پازروكي، شهرام، هفت آسمان، شماره، ص 18. |
از اينرو اين سخن كه «تفكيك دو عنوان تشيع و تصوف مربوط به دورهي صفويّه است» (2) صحيح به نظر نميرسد بلكه بايد گفت: تفكيك دوبارهي دو عنوان تشيع و تصوف مربوط به دورهي صفويّه است. زيرا در اسلام و در زمان حضور معصومين (ع) هرجا سخن از تصوف به ميان آمده است مورد نكوهش معصومين (ع) قرار گرفته است و تنها در مقطعي از روزگار به خاطر شرايط سختي كه براي شيعيان پيش آمده بود آنان مجبور شدند براي حفظ جان خود به تصوف كه مورد حمايت طاغوتيان بود پناه آورند و اين به معناي يكي بودن تشيع و تصوف نيست. در عالم اسلام هيچ نامي از تصوف تا قرن دوّم نبوده است و اولين كسي كه در اسلام رسماً صوفي ناميده شد ابوهاشم كوفي است كه در قرن دوّم ميزيسته است و صوفيان گنابادي نيز از او و شاگردش سفيان ثوري به بدي ياد ميكنند. قطب فعلي فرقهي گنابادي تصريح ميكند كه عدّهاي از شيعيان سالها پس از ظهور اسلام به شرايط خاص زماني صوفي نام گرفتند وي ميگويد: «عدّهاي از شيعيان براي آنكه شناخته نشوند و براي آنكه بتوانند به افكار و عقايدشان سر و صورتي بدهند و ديگران را نيز ارشاد كنند مجبور به گوشهنشيني شدند و نام ديگري در تاريخ اسلام يافتند كه آن نام «صوفي» بود و كمكم كلمهي تصوف رايج شد» (1) در نتيجه تصوف جرياني نبوده كه آغازگر آن شيعيان باشند بلكه جرياني كاملاً به دور از تعاليم تشيع بوده است و اساساً همين امر موجب شد برخي شيعيان براي ناشناخته ماندن و گمراه كردن دستگاه حاكمه و در امان ماندن از آزار و اذيت آنان نام صوفي را بر خود نهند و وقتي دستگاه خلافت به نيّات برخي از شيعيان در گرايش به تصوف آگاهي مييافت آنان را با اتهامات واهي مانند كفر، غلوّ و جز آن به قتل ميرساند امّا هدف اصلي سركوب شيعيان بود.
پس از قرن دهم و تفكيك دوبارهي تصوف از تشيع، دانشمندان شيعي در برخورد با تعاليمي كه در دوران تقيّه، در ميان شيعيانِ به ظاهر صوفي ظهور پيدا كرده بود و امروزه از آن به عرفان اسلامي ياد ميشود و تعاليم محوري آن عبارتست از وحدت وجود، كشف و شهود و فنا و مانند آن، دستكم به دو گروه تقسيم شدند:
برخي مانند علامه محمدباقر مجلسي، صاحب بحارالانوار، محقق كركي، ملامحمد طاهر قمّي و شيخ حرّ عاملي آموزههاي ظهور يافته در دوران تقيّه را متأثر از تعاليم التقاطي تصوف و غير قابل تطبيق بر مباني تشيع دانستند از اينرو با نوشتن كتابها و رسالههايي آن تعاليم را مردود اعلام نمودند.
برخي ديگر اساس اين آموزهها را منطبق بر تعاليم اهلبيت (ع) و قابل پيرايش دانستند و به ترويج و تطبيق بيشتر آن با منابع اسلامي پرداختند، مرحوم شيخ بهايي، مرحوم محمدتقي مجلسي و صدرالمتألهين شيرازي از اين گروهند. ليكن هر دو گروه در اين جهت متفقاند كه آنچه آنان در آن اختلاف دارند چيزي به جز تصوف به معناي مصطلح و امروزي آن است.
1. تابنده، نور علي، عرفان ايزان (مجموعه مقالات 7)، ص 15. |
شيخ بهايي در قصهي رمزي موش و گربه صوفيهي عصر خود را مستحق ملامت ميشمارد (1) و در عين حال رسالهاي در تقرير وحدت وجود بر مذاق ابنعربي مينويسد.
علامه محمّدباقر مجلسي در رسالهاي، اين پندار كه پدرش از متصوفه بوده را انكار مينمايد و حتي متصوفه را تكفير كرده است. (2)
در نتيجه شواهد تاريخي و ديني گواه بر نادرستي اين سخن است كه «تفكيك ميان تصوف و عرفان سابقه نداشته و عمدتاً از اواسط دورهي صفويّه آغاز شده و سالهاي اخير جدّيتر شده است». (3)
در حقيقت پس از شهادت امام عسكري (ع) مجالي براي طرح تعاليم تشيع نبوده و نبايد از اين فرصت و خلا به ناحق بهره برده شود و مسألهي يكي بودن تشيع و تصوف مطرح شود و تصوفي كه همواره هدف شديدترين حملات از جانب دانشمندان شيعي بوده است با تشيع يكي دانسته شود صدرالمتألهين شيرازي در مذمّت صوفيان چنين ميگويد:
«احمقاني چند گرداگردش گرفته و مدّعياند كه او داراي معرفت است و مقالات و احوالي چنين و چنان دارد و به درجهي فنا و بقا رسيده. به خدا قسم كه اينان جز اسمي از اين معاني نميدانند و بسا پيش آيد كه علماي حقيقي را حقير شمارند» (4) و سپس ميگويد: «پس رهرو راستين و حتي سالك و اصل ميبايد به پيامبر اكرم (ص) و ائمهي معصومين (ع) و حكماي بزرگ و سلف از امت او و عرفايي كه به نور پيرويش به فوز و سلاح رسيدهاند اقتدا نماييد و تا زماني كه در دنياست درِ مجاهدتها و مخالفت با هواها را هرگز به روي خود نبندد... از خوردن چيزهاي شبهه ناك و فراخي جـويي در دنيـا و متـابعت هواي نفس و غوطهوري و توجه زياد به زندگي دنيا
1. زرين كوب، عبدالحسين، دنباله ي جستجو در تصوف ايران، ص 259، چاپ ششم، موسسه ي انتشارات امير كبير، تهران 1385. 2. الهامي، داود، در جستجوي عرفان اسلامي، ص 89، قم: انتشارات مكتب اسلام، چاپ اول. 3. پازوكي، شهرام، هفت آسمان شماره 6، ص 10. 4. شيرازي، صدر الدين محمد، عرفان و عارف نمايان، ترجمه ي كسر اصناف الجاهليه، ص 26، ترجمه محسن بيدار فر، انتشارات الزهرا، چاپ سوم، 1371 هـ. ش. |
بپرهيزد.» (1)
ديدگاه علامه طباطبايي و استاد مطهري درباره صوفيه
در فرقهي گنابادي چنين القاء ميشود كه امروز هم بين علماي حقيقي و عرفاي واقعي اختلافي نيست. (2) آنان در نوشتهها و گفتگوهاي خود بويژه از استاد مطهري، علامه طباطبايي، آيهاللّه مرعشي نجفي و امام خميني (ره) به عنوان شخصيتهاي موافق با تصوف ياد مينمايند.
آقاي شهرام پازوكي اعتراضات وارده بر تصوف را با شبهات وارده بر تشيع مقايسه ميكند و ميگويد «چنانكه در تشيع ميگوييم: هركه اصول مذهب را قبول داشته باشد شيعه است و هركه چنين نيست شيعهنما است؛ در تصوف نيز چنين است. علامه طباطبايي در كتاب «رسالت تشيع در دنياي امروز» ميگويد: فسادها و اختلافاتي كه در روش و اعمال طايفهاي كه از يك مسلك عمومي كلّي منشعب شدهاند دلالت بر فساد و بطلان اصول اوّلي آن طايفه ندارد. (3)
بدون ترديد اين گفتار القاء كننده موافقت علامه طباطبايي با اصول اوليّه تصوف است در حالي كه سخن فوِ را علامهي طباطبايي در مقام دفاع از تشيع آورده است كه انحراف برخي از شيعيان دليل بر بطلان تشيع نيست امّا ديدگاه علامه طباطبايي در مورد تصوف پوشيده و مخفي نيست. از اصول اوليّه تصوف كه آقاي پازوكي با صراحت از آن دفاع ميكند، (4) تفكيك شريعت، طريقت و حقيقت از يكديگر است؛ علامه طباطبايي در اين زمينه ميگويد: «اگر دعواي آنان در تقسيم دين به شريعت و طريقت و حقيقت درست باشد يعني آنچه آنان ميگويند مغز و لب حقيقت بوده و ظواهر ديني به منزلهي پوسته و رويي آن باشد و نيز اگر اظهار و علني كردن آن مغز و دور ريختن آن پوسته كار صحيحي بود؛ خوب بود آورندهي شرع، خود اين كار را ميكرد و مـانند اين صـوفيـان به هـمهي مـردم اعـلام مـينمود تا همه به پوسته اكتفا نكنند و از مغز محروم
1. همان، ص 26. 2. رساله ي رفع شبهات، ص 95. 3. پازوكي، شهرام، هفت آسمان، (فصلنامه ي) شماره ي 6، ص 11. 4. همان. |
نشوند و اگر اين كار صحيح نيست بايدبدانند كه بعد از حق چيزي جز ضلالت نميتواند باشد».(1)
لازم به يادآوري است كه با انكار انفكاك شريعت از طريقت، اساس تصوف متزلزل ميشود زيرا اقطاب صوفيه خود را صاحبان طريقت ميشمارند و تصريح ميكنند كه مردم در شريعت بايد به يكي از علماي اعلام مراجعه نمايند. (2)
نگارنده با هدف انجام يك تحقيق ميداني با بسياري از صوفيان گفتگو نموده است، تصورات آنان اين بود كه افرادي مانند امام خميني، علامه طباطبايي و استاد مطهري بر حقانيت تصوف تأكيد دارند، اگرچه آنان هيچ شاهدي بر اين ادّعا ارائه نمينمودند و فقط ميگفتند: مگر ممكن است بزرگاني مانند امام خميني يا استاد مطهري با تصوف كه آيين حقيقت است مخالف باشند؟! در حالي كه استاد مطهري ميگويد: «پس از قرن نهم، تصوف غرِ آداب و ظواهر و بدعتهايي كه ايجاد كرده است ميشود». (3)
1. الميزان، ج 5، ص 287.
2. خورشيد تابنده، ص 151.
3. آشنايي با علوم اسلامي، ج 2، ص 140.
منبع کتاب عرفان اسلامی و عرفان التقاطی بررسی و نقد عقاید فرقه ی گنابادی